دوشعر از ژاك پره ور
ترجمه: آزيتا حقيقي جو
صبحانه
شير را در فنجان قهوه
شكر را به شير قهوه اضافه كرد
با قاشق چاي خوري هم زد
قهوه را نوشيد
و فنجان را پايين گذاشت
بيآنكه چيزي به من بگويد
سيگاري آتش زد
چند حلقه دود بيرون داد
خاكسترش را در زير سيگاري تكاند
بيآنكه چيزي به من بگويد
بيآنكه حتي نگاهم كند
برخاست
كلاهش را بر سرش گذاشت
بارانياش را پوشيد
(چون باران ميباريد)
بيرون رفت
زير باران
بدون كلمهاي
بدون نگاهي به من
و من
سرم را ميان دستانم گرفتم
و گريستم.
زندگي خانوادگي
پسر به جنگ ميرود
از نظر او اين كاملا طبيعي است، از نظر مادر
و پدر چه طور؟
او چه كار ميكند؟
او مشغول كسب و كار است
همسرش بافتني ميبافد
پسرش به جنگ ميرود
و او مشغول كسب و كار است
او اين مساله را كاملا طبيعي ميبيند، پدر
و پسر
و پسر
اوچه فكر ميكند؟
او در واقع هيچ برداشتي ندارد،پسر
پسر، مادرش بافتنياش را ميبافد
پدرش به كسب و كار مشغول است.
و او به جنگ ميرود
وقتي جنگ به پايان رسيد
او با پدرش كار خواهد كرد
جنگ ادامه مييابد
مادر بافتنياش را ادامه ميدهد
پدر كسب و كارش را ادامه ميدهد
پسر كشته ميشود
ادامه نميدهد
پدر و مادر به گورستان ميروند
از نظر آنها، اين طبيعيست.
پدر و مادر
زندگي در جريان است
زندگي با بافتن، جنگ، كار
كار، جنگ، بافتن، جنگ
كار، كار، كار
زندگي با گورستان
سال نو مبارك
اين اولين يادداشتي است كه براي سال جديد مي نويسم. شش ماه به خاطر بعضي مشكلات از اينجا دور بودم. با خودم قرار گذاشته ام كه در سال جديد خيلي زود به زود بنويسم. اميدوارم كه بتوانم.
براي همه سالي شاد و همراه با پيروزي هاي بي شمار آرزومندم.
عادت كنيم به رمان هاي عامه پسند
عادت كنيم به رمان هاي عامه پسند
عادت ميكنيم نام دومين رمان نويسندهي ايراني زوياپيرزاد است كه پيش از اين سه مجموعه داستان، يك رمان ودو ترجمه را در كارنامهي خود ثبت كرده است. رمان قبلي زوياپيرزاد با نام چراغها را من خاموش ميكنم در سال 80 موفقبه دريافت چندين جايزهي مهم ادبي از جمله جايزهي بهترينرمان سال شد.
پيرزاد در نوشتن داستانها - و به ويژه رمانهايش - سعيميكند كه هم مخاطب خاص و هم خوانندهي غيرحرفهايداستان را راضي نگه دارد. چراغها را من خاموش ميكنمرمان سبكي است كه خواننده به راحتي با فضاي داستاني وشخصيتهاي آن كنار ميآيد و سريع در جريان داستان پيشميرود اما با وجود اين در هيچ جاي داستان به وضعيترمانهاي صرفا عامهپسند دچار نميشود به قول يكي ازمنتقدين، داستان اين رمان كاملا آمريكايي است. از آن دستهرمانهايي كه ما در ايران بسيار كم داريم. در داستانهايآمريكايي تنها وجه روشنفكرانه داستان مورد توجه قرارنميگيرد بلكه داستان در عين ادبي و حرفهاي بودن، غالبا موردتوجه جمع زيادي از مخاطبان عام هم قرار ميگيرد.
در حالي كه در ايران رمانهايي كه دغدغهي جذب مخاطبدارند كاملا تين ايجري و فقط مناسب قشر نوجوان و كمكتاب خوان جامعه هستند مثل داستانهاي فهيمه رحيمي. ورماني مثل شازده احتجاب هوشنگ گلشيري كه خواسته بهظرافتهاي داستاني و خلق شيوههاي روايي ناب بيشتر بپردازددر جذب مخاطب بيشتر، ناكام ميماند.
عادت ميكنيم دومين رمان زويا پيرزاد نسبت به رمان قبلياين نويسنده از قدرت كمتري در اين دو سويهنگري برخورداراست. يعني شايد در جذب مخاطب همسنگ چراغها را منخاموش ميكنم باشد، اما نميتوان براي از دست دادن زمانيكه صرف خواندن حدود 300 صفحه كتاب ميشود متاسفنبود. با اين همه پيشنهاد ميكنم اين كتاب 2500 توماني راحتما در كتابخانهتان جاي بدهيد چون ميتوانيد مطمئن باشيدكه تمام اعضاي خانواده اين رمان جذاب و عامهپسند را تا آخرخواهند خواند حتي اگر كاملا مورد پسند آنها نباشد.
مجموعه شعر« من از اولش اشتباه بودم» منتشر شد
اولین مجموعه شعر من با نام « من از اولش اشتباه بودم » توسط انتشارات آرویج منتشر شد. این کتاب مجموعه شانزده شعر است. اولین شعر این مجموعه را با نام به سین که خوابیده است را در اینجا نقل می کنم:
به سين كه خوابيده استآن سوي مرز
جنون حد ومرز نمي شناسد
من عاشق سربازي شده ام كه شلوارش
سگ مي دهد
زمان حال ندارد
مانده از كجاي صفحه شروع كند
كه از اولش باشد
وضعيت كه قرمز است
توي هيچ سوراخي جايش نيست
فورا روي رويايش دراز كشيد و
خيالش را كرد
گاهي يك هفته پنج روز دارد
گاهي تقويم خودش را زير پا مي گذارد
قرار نبود شور شعر تو را بزنم
يا اخر هر سطر
خرگوشي يواشكي نگاهم كند
ما چيزي نيستيم
فقط كلمه اي
به كلمه ي ديگر پشت كرده است
مجموعه شعر« من از اولش اشتباه بودم» منتشر شد
اولین مجموعه شعر من با نام « من از اولش اشتباه بودم » توسط انتشارات آرویج منتشر شد. این کتاب مجموعه شانزده شعر است. اولین شعر این مجموعه را با نام به سین که خوابیده است را در اینجا نقل می کنم:
به سين كه خوابيده استآن سوي مرز
جنون حد ومرز نمي شناسد
من عاشق سربازي شده ام كه شلوارش
سگ مي دهد
زمان حال ندارد
مانده از كجاي صفحه شروع كند
كه از اولش باشد
وضعيت كه قرمز است
توي هيچ سوراخي جايش نيست
فورا روي رويايش دراز كشيد و
خيالش را كرد
گاهي يك هفته پنج روز دارد
گاهي تقويم خودش را زير پا مي گذارد
قرار نبود شور شعر تو را بزنم
يا اخر هر سطر
خرگوشي يواشكي نگاهم كند
ما چيزي نيستيم
فقط كلمه اي
به كلمه ي ديگر پشت كرده است
دربارهي احتمال پرسه و شوخی
در <احتمال پرسه و شوخي>، پرسه و شوخي محتمل است.دومين مجموعه داستان يعقوب يادعلي بااين نام به چاپ دومرسيده است. پيشتر مجموعه داستان <حالتها در حياط> را ازاين نويسندهي توانا خواندهام كه البته به قوت مجموعهيدومش نيست براي نوشتن شعر و داستان به نوعي جنون نيازاست. در طول قرنهايي كه بر ادبيات ما گذشته است به تجربهثابت شده كه هرچه نويسنده يا شاعري مجنونتر بوده،نوشتهاش در عصر خودش مخاطبان زيادي جذب كرده و دردورههاي بعد هم ماندگارتر بوده است.
چون جنون نوعي تفاوت بارز و جذاب ميآفريند. تفاوتي كهقابل انكار نيست. البته اين جنون از آن گونه نيست كه بيحد وحصر بوده و قابل مهار نباشد و حاصلش متني باشد بيهدفكه تنها نتيجهي آن سردرگمي خواننده و قبل از آن خودآفرينندهي متن باشد. بلكه نوعي جنون هدايت شده است كهعقل را چاشني خود كرده و به اصطلاح جنون هدفمند يا عقلزده است.
حالا اگر اين جنون در نويسندهاي پيدا شد خوانندهاي خاص راهم جذب ميكند چون <ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد.>
يكي از اين نويسندههاي مجنون نسل جديد، <يعقوب يادعلي> است.
او مرا به ياد جملهاي از <عمران صلاحي>مياندازد كه اخيرا در مصاحبهاي گفته بود <كسي كه طنزمينويسد، بايد خيلي جدي باشد> داستانهاي <ديباچهيدستهاي ناتمام> ، <مسابقه>، <پشت در>، <ساده، مضحك،محتمل> و <سوز> در مقايسه با داستانهاي ديگر مجموعه،بسيار جديتر نوشته شدهاند. هرچند كه در روند روايي آنمايههايي از طنز وجود دارد.
البته فكر ميكنم دليل قرار دادن سه داستان <حباب>، <همهمه>و <تيمسارها و دكه> در مجموعهي <احتمال پرسه و شوخي>تنها حفظ توالي زماني داستانها و دلايلي از اين دست باشد.هرچند كه اين سه داستان از موضوعات و شيوهي نگارش ونثر جديتري بهره برده است اما در نگارش آنها يادعلي، بهتصور من جديت كمتري به خرج داده است.
لحن و نحوهي روايت داستان و ساده و بيتكلف بودن كلماتو عبارات در 5 داستان مذكور بسيار جذاب و خواندني است.يادعلي در اين داستانها همهي اصول و قطعيتهاي از پيشتعيين شده را به مسخره گرفته و مخاطب داستان و حتيخودش را دست مياندازد اما در پايان هريك از اين داستانهالذتي از خوانش به مخاطب دست ميدهد كه از اين وضعيتاحساس رضايت هم ميكند. يعني شما داستاني را خواندهايدبراي 33 صفحه وقت گذاشتهايد و در پايان هيچ چيزدستگيرتان نشده. هيچ چيز جز لذت. هرچند كه خود يادعليدر <ديباچهي دستهاي ناتمام> مينويسد:
<اكثريت خوانندگانهنوز ترجيح ميدهند داستاني بخوانند كه سر و تهش معلومباشد، با آن درگير شوند، تحت تاثيرش قرار بگيرند و احتمالابه پالايش دروني برسند.>
اين جور كتابها هميشه آدم را دچار يك برش ذاتي ميكند.ترس از اينكه نكند اين درخشش متن تنها بارقهاي گذرا بوده درداستانهاي بعدي مجموعه به ملال واقعيتهاي تعريف شدهيپيشين عقبگرد كند. اما نه، يادعلي امتحان خودش را در اينزمينه خوب پس داده است فقط بايد براي كتابهاي بعدي محتاطتر عمل كند هرچند كه احتياط شرط عقل است و گمان نميكنم كه يادعلي - كه نويسندهاي مجنون است - با آنميانهاي داشته باشد.
سطرهای استبدادی در شعر های جمهوری
نقدي بر مجموعه شعر « شعرهاي جمهوري» سروده « حافظ موسوي»
1
<يك شهروند روشنفكر / اصلا خوب نيست كه شعر نخواند>اين عبارت، عنوان اولين شعر مجموعهي <شعرهايجمهوري> است كه از لحاظ ساختاري داراي ويژگي ادبياتمتعهد است. اين شعر، گفتمان سوسياليستي را تبليغ نميكنداما همچون نمونههاي موجود در اين ادبيات، ساختارياستبدادي، خطي و تك فرمي دارد. شاعر كتاب جمهوري تاثيربسزايي در سطرسطر شعرش دارد. به عبارت ديگراو درشعرش حضور دارد و اين حضور چنان پررنگ است كه گاهگمان ميرود او در كنار مخاطبش نشسته است و ميخواهدهمچون يك روشنفكر - يا روشنفكرنما - تكليف بسياري ازچيزها را روشن كند.
اينكه شاعر در اين مجموعه تعريف تازهاي از شعر به دستنميدهد و زواياي تازهاي از آن را به مخاطبانش نمينماياندهيچ، اما متوقف شدن شعر در سطح زبان و مفاهيم جاري وروزمره - روي واژهي <مفاهيم> تاكيد ميكنم - جز عدم آگاهيشاعر نسبت به تحولات درون و پيرامون متن نمود چيزديگري نميتواند باشد.
شعر مينويسم براي شما / يكشهروند روشنفكر / اصلا خوب نيست كه شعر نخواند / حتيرييس جمهور / كه مجبور است لا به لاي حرفهاش / شعرتحويلتان بدهد / (براي پر كردن چاله چولههاي هر استدلالي /محشر است شعر)
يك شهروند روشنفكر ... صفحات 11 و 10
شعر جمهوري نمايانندهي نارضايتي شاعر است كه تنها درهجوم خطي شعر به دنياي خارج از متن تحقق يافته است.حافظ موسوي ميخواهد با همان ساختار زباني افلاطون،ايدههاي او را دربارهي جمهوري و اتوپيا نقد كند. غافل ازاينكه جواب <هاي>، <هوي> نيست. بلكه براي پاسخ گفتن به<هاي> بايد ساختار <هاي و هوي> را دچار تحول كرد. يعنيابتدا پايههاي اين مفاهيم را سست كرده و سپس بر ويرانههايآن پاسخي تاويل ناپذير و غيرقطعي ساخت. اما حافظ موسوي نه تنها گزينههايش را نقد نميكند بلكه آنها را ادامهميدهد.
سويهي محدود و غيرخلاق شعرهاي جمهوري تنها ايننيست. شاعر همچنان به خط كشيها و دادن امتياز و از آن بدترتاكيد بر تاويل مجرد و قطعي نشانهها و مفاهيم اصرارميورزد.
... / كه جمهوري يعني احترام به يك كلاه كهنه / كه از كار ماندهاست / كه جمهوري يعني يك مساوي يك / كه جمهوريعشق بازي دو كبوتر / بر بام يك حرم / كه جمهوري يعنيرعايت همين دقيقه همين دم / و من / كه آدمم.
جمهوري - صفحهي 19
در كتاب قبلي حافظ موسوي (سطرهاي پنهاني) شعري استكه با اين سطر شروع ميشود <سيبي كه در نگاه تو ميچرخد /آدم را وسوسه ميكند> با اينكه اين شعر نيز نميتواند شعريمدعي باشد - چرا كه نتوانسته است افقهاي جديد را در جهانمتنياش بنماياند - اما لااقل توانسته است از شدت قطعيتباوري كه شعر حول محور آن نوشته شده تا حدي بكاهد.هرچند كه از ارايهي ساختار جديد - كه محصول گذر ازساختارهاي پيشين است - ناتوان است.
... / من گواهي ميكنم / كه آدم / از اول گرفتار همين خردهريزها بوده است/ گرفتار يك دودانهي گندم / و نصف و نيمهييك سيب / ...
جمهوري - صفحه 17
نگاه فردسالارانه شاعر نسبت به جهان خارج از متن - كهمتاسفانه به طور كاملا دست نخورده وارد شعر شده است - دراين سطرها به خوبي مشهود است.
انبوه شعرهاي تقديمي مجموعه نشانگر شيفتگي خالق آن بهمتنهاي ديگر است - اگر بپذيرم كه هر واقعيتي ميتواند متنباشد - شيفتگي شاعر گاه به حدي ميرسد كه سطرها ازحداقل ويژگيهاي زباني نيز عاري ميشوند.
... / اينجا ... دو راهي قلهك ... / نه! اينجا محل وقوع يك شعراست / و پنج دقيقهي ديگر / اينجا بر آستان اين در بيكوبه /مردي ظهور خواهد كرد / كه قامتش در اين <در آستانه>نميگنجد / ...
سرود بامداد - صفحهي 26
نميخواهم باور كنم كه شاعر كهنه كاري چون حافظ موسويمخاطبش را موجودي كودن و داراي اختلال حواس فرضكرده اما دانستن اينكه با حذف <در> قبل از عبارت <در آستانه>حداقل ميشود تا حدودي شمايي شعرگونه به اين سطرهابخشيد كار چندان دشواري نيست. سه شعر <سرود بامداد>، <آخرين خطابه> و <سهشنبهها> باوضعيتي مشابه سيطرهي همزماني مكان و زمان و شخص رابر شاعر نشان ميدهد مثالي ديگر؟
2
آفرينش جهان بكر با قابليت تصوير كردن شكلهاي جديدي ازتقابل عشق و مرگ بارها و بارها و هربار با شكلي تازه درهنرهاي مختلف تجربه شده است.
در فيلم <زيرزمين> شكل منحصر به فرد و كاملا متفاوت كنارهم قرار گرفتن عشق و مرگ خلق شده است. اشكال دمدستيترش را ميتوان در ملودرامهايي نظير <پرل هاربر> وحتي <تايتانيك> نيز جستجو كرد. نمونههايي از اين دست درشعر جهان و ايران هم به وفور ديده ميشود. همه اينها رانوشتم كه بگويم شعر <جنگ بود> حافظ موسوي حتينتوانسته است - در مقايسه متن با متن - به قوت يك ملودرامسينمايي عمل كند. او براي نمايش مرگ، وحشت و عشقازبيواسطهترين عناصر استفاده كرده است تا جايي كهمخاطب احساس ميكند او به جاي همه آنچه در پايين ميآيدتنها اين سه كلمه را به شكل پلكاني نوشته است.
صداي آژير بلند شد / ما صداي تركيدن بمبها را / اززيرزمينهامان / ميشنيديم / در اعماق تاريكي / ميلي سوزانبراي هماغوشي / دستهامان را در هم گره ميكرد / صدايانفجار دوباره بلند شد / ما يكديگر را در آغوش كشيديم / مرگاز ما دور شده بود / ...
جنگ بود - صفحهي 21
در يك نگاه اجمالي اينطور برداشت ميشود كه فضاي غالببر كتاب موجب شده است كه زبان كمترين نقش را در آفرينششعرهاي موسوي ايفا كند. به همين خاطر هركجا زبان فرصتايجاد جهاني تاويل ناپذير را فراهم كرده به دليل ناآگاهي يابيتوجهي شاعر به نقش تعيين كنندهي زبان در شعر، اينفرصت از دست رفته است.
ما، مثل قبيلهاي كه قطب نمايش را گم كرده است / هميشهروي گسلهاي زلزله خيز خانه ساختهايم / خب، معلوم استكه خراب ميشويم / خراب شدهايم / خراب بودهايم / خرابيم/ ...
احضار - صفحهي 39
با اينكه اين سطرها - با حذف سه سطر آخر - امكان اين رامييافت كه تاويلهاي متفاوتي را به مخاطب پيشنهاد كند امابه دليل همان بيتوجهي يا ناآگاهي شاعر به معجزهي زبان درشعر، در حد بيانيهاي براي تسويه حساب او با دنيايپيرامونش تنزل يافته است.
نحوهي استفادهي شاعر از واژهها رابطهاي مستقيم با طرز نگاهو تلقي او از شعر دارد. استفاده از كلمات براي ساختن تركيباتانتزاعي و تشبيهي متعلق به نگاهي است كه شعر را حاصلهذيان لحظههاي خلسه و مستي ميداند.
به خراسان آمده بودم / كه چشمهاي شما را بنويسم / اما شماكه نيستيد / خراسانتان / غروب چشمهاي من است / ...
حالا خيال خواب خراسان چشم تو -
صفحهي 61
يا:
... / تا صبح ميرويم از اين كافه به آن كافه / بعد / يك دستكله پاچه دبش / و خواب ناز صبحدم تابستان / روي نيمكتقهوهاي در حوالي دربند
سفر خيالي - صفحهي 79
3
شعرهاي جمهوري، مدعي نيستيد.
چهلتن و دغدغه كارنامه
اين چهلتن هم داستان نويسي را خيلي ساده گرفته است. چاپ اول مجموعه داستان ” ساعت پنج براي مردن دير است“را از كتابخانه برداشتم و خواندم. داستانهاي بسيار كليشه اي با نگاه كليشه اي تر. نكته اي كه بيش از هرچيز آزارم داد غلط هاي ويرايشي كتاب است. نمي دانم چرا نويسنده هاي ما اينقدر از كلمهي ويراستار مي ترسند. ماركز هم كه باشي به ويراستار نياز ذاري .كسي كه بتواند خارج از متن كتاب و بدون تعلق خاطر به نثر آن متن را پالايش كند. اما مجمعه داستان امير حسن چهلتن اينقدر اشتياهات فاحش دارد كه خواننده را اذيت مي كند.
در نه داستان اين مجموعه حتا يك نگاه تازه هم نمي بيني همان حرفهاي هميشگي با حس هاي تكراري. چهلتن اصلا نتوانسته است نگاه متفاوتي خلق كند. با اين همه اشكال ويرايشي و داستانهاي كليشه اي احتمالا چهلتن اين كتاب را منتشر كرده تا كارنامه اش را پرباركند . اشتباهي كه بسياري از نويسنده هاي ما مرتكب مي شوند. خيلي خوب است كه نويسنده يا شاعر سالي يك كتاب يا حتا دو سه تا بيرون بدهد امااگر قرار است كتابي باري به هرجهت مثل ساعت پنج براي مردن دير است باشد نه تنها چيزي به كارنامه نويسنده نمي افزايد بلكه باعث ميشود كه از اعتبارش كاسته شود.
درباره ی رقص بر بام اضطراب
” رقص بر بام اضطراب “ ـ مجموعه ي طرح ـ داستانهاي ناصر غياثي ـ را درست بعد از كتاب بهرام مرادي خواندم تا بتوانم تصوري از كار نويسندگان ايراني مقيم خارج از كشور داشته باشم. به نظر من آثار چاپ شده در كتاب ناصر غياثي بيشتر طرح هستند تا داستان. البته از حق نبايد گذشت كه طرح هاي او نيز زيبايي خاصي دارند. غياثي قبلا در تاكسي نوشت هايش هم نشان داده كه چقدر در نوشتن طرح تبحر دارد.اما داستانهاي مجموعه ي رقص بر بام اظطراب يكدست نيستند. در بعضي از آنها پيچيدگي زباني محور اصلي است و در بعضي ديگر فضا سازي و سعي بر شكل دهي شخصيت ها در اين فضا ها مساله ذهني نويسنده است.نكته اي كه بيش از همه در نثر ناصر غياثي به چشم مي خورد، جمله هاي بسيار بلندي است كه گاهي خودش يك پاراگراف مي شود . غياثي هم مثل بهرام مرادي از ” غربت نويسي “ فرار كرده و به سوي داستان نويسي آمده است. بهترين داستان هاي غياثي ” روند“ ، ” من و نويسنده ام “ و ”ماهي شصت ماركي ريسك دار من “ است .
غياثي اگر مي خواهد بعد از اين كتاب در فضاي ادبيات داستاني ايران حضور موثر داشته باشد بايد روند داستان هاي آخر كتاب ”رقص بر بام اظطراب“ را پي بگيرد.
خنده هاي جذاب مرادي در تنهايي
كتاب "خنده در خانه ي تنهايي " را خواندم. اين كتاب مجموعه داستان هاي بهرام مرادي ، نويسنده ي ايراني مقيم آلمان است . او در سال گذشته يكي دو جايزه ادبيات داستاني را هم از آن خود كرده است .ويژگي داستانهاي مرادي اين است كه در آنها نويسنده به زندگي روزمره ايرانيان مقيم آلمان مي پردازد.او در داستانهايش از انتقال سطحي حس غربت دوري كرده و بيشتر كوشيده است تا به صورت حرفه اي داستان بنويسد." چ ك ه " و " مهماني سر نگرفت " از جمله داستان هاي خواندني اين مجموعه صدو پنجاه و هفت صفحه اي است.
ويژگي ديگر داستانهاي مرادي اين است كه مخاطبان زيادي را مي تواند جذب كند چون او تنها براي مخاطب خاص نمي نويسد. بهرام مرادي چندي پيش سفري به ايران داشت. او از آن دست نويسندگان مقيم خارج از كشور است كه با فضاي ايران بيگانه نيست و در جريان جزييات اتفاقاتي كه در اينجا رخ مي دهد قرار دارد. بعضي از اهالي ادبيات اعتقاد دارند كه نسل جديد نويسندگان ايراني مقيم خارج نقش مهمي در شكل دهي آينده ادبيات داستاني خواهند داشت. من كه " خنده در خانه ي تنهايي " را خواندم تا حدي به همين نتيجه رسيدم.حالا دارم كتاب " رقص بر بام اضظراب " نوشته ناصر غياثي را مي خوانم. او هم مقيم آلمان است . اين يكي را هم كه بخوانم ، بهتر مي توانم در اين مورد حرف بزنم.
